چه زود سهم ِ روزهای خوب ،
"یادش به خیر" می شود !!
همین که فهمید غـــــــــــم دارم آتش گرفت ...
سیـــــــــــــــگارم را می گویم....
سوار بر اتوبوس
از دهکدهها میگذریم
عبور میکنیم از کنار خدا
نمیایستیم
چه قدر خستهام
از راه نرفتن
از نشسته به مقصد رسیدن
من هم با او گریستم
هر دو یک درد مشترک داشتیم…….
.
آدم ها………
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!!
حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند
از کسی که دلش گرفته نپرسید چرا
آدمـها وقتی دلیل ناراحتیشون
را نمیتونن بیان کنند
دلشون میگیره !!!!
عشق را
بدون بزک میخواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
... گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جادهها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم
قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست
چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است ، شرم دارم که شکایت کنم از "تنهایی" .
سرگشته و حیرانم ، ای چشم اهورایی
حرفی بزن از حالِ این حالت شیدایی
شیرینی و فرهادم ، لیلایی و مجنونم
گمگشته ی کنعانم ، از بس که زلیخایی
بر چینی احساسم ، آرام قدم بردار
هر چند سراغ من ، عمریست نمی آیی
مهتابِ نگاه تو از پنجره ام پیداست
بر شاخه ی چشمانت ، ماهیست تماشایی
پایان شب پاییز ، آغاز زمستان نیست
وقتی که تو می خندی ، وقتی که تو یلدایی
شاعر : ارمین ضیغمی
بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
كویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفــــــــــــــــــــــــــت
تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم كه باران گرفــــت
عجب بارشی بود بر جان من كه چون رودی از عشق جریان گرفـــــــــــت
هوای تو بود و خیال تو بود كه دست مرا در خیابان گرفـــــــــــــــــــــــــــت
حقیقت همین است ای نازنین كه چشمت غزل داد و ایمان گرفـــــــــــــت
تو و كوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم كه توفان گرفـــــــــــــــــــــت
حالا من آرام ِ آرامـم ! هیچ <ماهی> نمی تواند در من مدّی ایجاد کند ...!
ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند،
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها / بدها
خدایا ... یه بار شد بگی : ای کسانی که ایمان آورده اید ... حالتون چطوره ؟
خوابــــهایم بوی تن تــو را می دهـــد !
نکنـــد ،
آن دور تــر هــا
نیمــه شب ،
در آغوشم می گیـــری ؟
باید خودم را ببرم خانه. باید ببرم صورتش را بشویم.
ببرم دراز بکشد. دلداریاش بدهم که فکر نکند. .........
بگویم که می گذرد، که غصه نخورد.
باید خودم را ببرم بخوابد. من خسته است


