تبليغاتX
بهشت یخ زده



نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 0:20 روز جمعه هفتم بهمن 1390


چه زود سهم ِ روزهای خوب ،


 "یادش به خیر" می شود !!





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 0:20 روز جمعه هفتم بهمن 1390

همین که فهمید غـــــــــــم دارم آتش گرفت ...

سیـــــــــــــــگارم را می گویم....





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 0:17 روز جمعه هفتم بهمن 1390

سوار بر اتوبوس
از دهکده‌ها می‌گذریم
عبور می‌کنیم از کنار خدا
نمی‌ایستیم

چه قدر خسته‌ام
از راه نرفتن
از نشسته به مقصد رسیدن





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 0:16 روز جمعه هفتم بهمن 1390

دیشب خدا را دیدم گریه میکرد
من هم با او گریستم
هر دو یک درد مشترک داشتیم…….
.
آدم ها………
 




نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 20:13 روز دوشنبه سوم بهمن 1390


اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!!


حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند




نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 13:33 روز یکشنبه دوم بهمن 1390

از کسی که دلش گرفته نپرسید چرا
آدمـها وقتی دلیل ناراحتیشون
را نمیتونن بیان کنند
دلشون میگیره !!!!





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 13:32 روز یکشنبه دوم بهمن 1390

عشق را
بدون بزک می‌خواستیم
دنیا را بدون تفنگ

روی دیوارهای سیاه
... گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم

جاده‌ها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم

قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 20:4 روز چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390

دلـت کــه گــرفـتـه بـاشـــد
با صدای دســتـفــروش دوره گرد هم گــریــه ات می گیرد.




نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 20:4 روز چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390

دیدی

هـمان یک مشـت

... دانه ی احسـاسی که پاشیدی

چطـور خیـال پـرواز را

از سـر این پـرنده

پـراند؟؟!!




نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 19:50 روز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390

چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است ، شرم دارم که شکایت کنم از "تنهایی" .



نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 14:16 روز جمعه دوم دی 1390

سرگشته و حیرانم ، ای چشم اهورایی
حرفی بزن از حالِ این حالت شیدایی
شیرینی و فرهادم ، لیلایی و مجنونم
گمگشته ی کنعانم ، از بس که زلیخایی
 بر چینی احساسم ، آرام قدم بردار
هر چند سراغ من ، عمریست نمی آیی
مهتابِ نگاه تو از پنجره ام پیداست
بر شاخه ی چشمانت ، ماهیست تماشایی
پایان شب پاییز ، آغاز زمستان نیست
وقتی که تو می خندی ، وقتی که تو یلدایی


شاعر : ارمین ضیغمی



نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 3:35 روز دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390






نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 2:46 روز پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390

و من برگ بودم كه توفان گرفت و دیدم كه این قصه پایان گرفــــــــــــــــــت

بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

كویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفــــــــــــــــــــــــــت

تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم كه باران گرفــــت

عجب بارشی بود بر جان من كه چون رودی از عشق جریان گرفـــــــــــت

هوای تو بود و خیال تو بود كه دست مرا در خیابان گرفـــــــــــــــــــــــــــت

حقیقت همین است ای نازنین كه چشمت غزل داد و ایمان گرفـــــــــــــت

تو و كوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم كه توفان گرفـــــــــــــــــــــت





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 13:8 روز سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390

بازهم بلند شو...

ایستادنِ کسی که زمینش زده‌اند !

از کسی که به زور سر ِ پایش نگهداشته‌اند زیباتر است‌





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 3:48 روز شنبه بیست و یکم آبان 1390

حالا من آرام ِ آرامـم ! هیچ <ماهی> نمی تواند در من مدّی ایجاد کند ...!





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 19:31 روز شنبه هفتم آبان 1390

در زیر باران حتی به در خواست چتر هم جواب رد میدهم...

میخواهم تنهاییم را به رخ این هوای دو نفره بکشم





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 22:56 روز پنجشنبه پنجم آبان 1390

ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند،

همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها / بدها





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 22:46 روز پنجشنبه پنجم آبان 1390

خدایا ... یه بار شد بگی : ای کسانی که ایمان آورده اید ... حالتون چطوره ؟





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 2:26 روز چهارشنبه چهارم آبان 1390

خوابــــهایم بوی تن تــو را می دهـــد !

نکنـــد ،

آن دور تــر هــا

نیمــه شب ،

در آغوشم می گیـــری ؟





نویسنده : مسافر خاک ; ساعت 0:1 روز سه شنبه سوم آبان 1390

باید خودم را ببرم خانه. باید ببرم صورتش را بشویم.

ببرم دراز بکشد. دلداری‌‌اش بدهم که فکر نکند. .........

بگویم که می گذرد، که غصه نخورد.

باید خودم را ببرم بخوابد. من خسته است